تبليغاتX
! هفت وادی
...............

هفت شهر عشق را عطار گشت .....  ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم .

!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 7:7 توسط فاطیما ! |


............

سلام !!


یک سلام پررنگ و چند نقطه چین به علامت چند سوال کم رنگ که وقتی می آیی می روند و هر وقت

 

می روی دوباره بر می گردند و یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که رفتند تا بمانند. حقیقتش

 

هنوز نمی دانم ناچاری یا دچاراگر ناچاری که هیچ اما اگر دچاری به پیروی از آیین سرخ شقایق های

 

وحشی دشت جنون باید حالت را پرسید . گر چه پاییز گاهی فرصتی برای پرسیدن نمی گذارد . من

 

همان که گفتی کردم یعنی چشم هایم را بر هیچ و همه بستم . سنت را با تمام سر سختی اش

 

شکستم روزنه های تردید را به روی رسوخ هر آن چه جز بوی اوست بستم و در جوار پنجره ای که هنوز

 

روبه اقبال بلند ستاره های صادق آسمان باز می شود نشستم .

 

حس می کنم باید اعتراف کرد که در نغمه هایت یک نیستان مثنوی به سوی رگه های خشک یک

 

احساس پر از زمزم تشنگی جاری بود .

 

من صدای گام های مصمم شمس را از لابه لای حضور زرد انتظار مولانا شنیدم . !!

 

کافی بود چترت را به کناری بگذاری آن وقت ، تر نشدن آسان بود . راستی آنها که زیر باران چتر به دست

 

می گیرند تا کی می خواهند از سرنوشت بگریزند ؟

 

باید تقویم هایمان را ورق بزنیم ، من نگرانم ، نگران اتفاقی که هرگز هیچ جا نیفتاده است ، شریکم در

 

اندوه کسی که هیچ وقت به دنیا نیامده تا حالا بخواهد بمیرد ، دلم شور پرنده ایی را می زند که هیچگاه

 

هجرت نکرد تا بخواهد برگردد ، می هراسم از اینکه شاید من نباشم ، شاید به راستی من آن گمشده

 

ای که در نغمه هایت موج می زند نیستم ، من با عبور واژه از ذهن نا آشنای یک رهگذر بی اعتنا می

 

شکنم ، با خیال حرفی که شاید هیچگاه به زبان نیاید ترک بر می دارم ، با اضطراب از چیدن شقایقی که

 

شاید هیچ وقت چیده نشود می میرم .

 

 من تصور می کنم تا وقتی برای قربانی شدن آماده نیستی به زبان آوردن فدایت شوم نا به جاست .

 

میم آخر دوستت دارم اگر تا آسمان هفتم امتداد نیابد در ساقه هایش به راحتی می شود اثری از تردید

 

یافت ، ریشه ی دوستت دارم باید در تقدس ابرهایی باشد که هنوز به روی هیچ گلبرگی نباریده اند و

 

گونه ی هیچ گل سرخی را به یاد شکوفایی نینداخته اند .

 

" گاهی اشک بهترین  مضراب برای نواختن شرجی ترین سمفونی دنیاست"

 

و گاهی نوازنده یا شاعر برای تقدیم یک تکه آتش به آستان نیلوفری تمام دلهای آشفته یک جرقه کم دارد .

 

مردم عصر ما حتی پرسش هایشان را گم کرده اند .....!!

 

 پس چگونه می توان از آنها انتظار پاسخ داشت .ما  با چنین مردمی معاصریم 

 

 چه فرقی می کند ما هم مثل آنها بهتر نیست در تنهایی با هم باشیم ؟

 

بهتر نیست در عین اسارت رها باشیم ودر عین رهایی مبتلا ؟

 

پیش تر ها یک جا در گوشه ای از کتاب زندگی خواندم :

 

"نفس عشق درمان عاشق است نه نفس معشوق"

 

سهراب عزیز هم چه زیبا سرود :

 

همیشه فاصله ای هست " . 

 

 من اینگونه ام دخترکی  که با سبدی از جنس تجربه در جنگل زندگی گام می نهد و تمشکهای

 

 شوق و  حسرت را با خارهای تیزشان می چیند تا  مبادا کسانی که دوستشان دارد پس از او به

 

هوای چیدن تمشک گرفتار خارهای تیز تقدیر شوند ،.....

 

اما دخترک خوب می داند چه کسی را می شود دوست داشت !!!

 

و وای بر روزگاری که سقف اعتماد تنها را سنگ حادثه ی یک بی وفایی بر سر رویاهای کالش آوار کند ،

 

برای آنکه اول ببازی و سپس بسازی فرصت نیست ،

 

تنها برای شناختن و ساختن اندک فرصتی باقیست .

 

 میان فراق و اشتیاق باید یکی را برگزید .

 

عصر، عصر سیب و فریب ، رنگ و نیرنگ ، ماه و نگاه ، آه و گناه ، لذت و حسرت ، هجرت و عادت ، عابر و

 

مسافر و تفأل و تحمل است

 

مدهوش آن نیست که از شام تا سحر برای باختن هستی خویش به بهای نگاهی آماده است

 

پس او که بی باده آماده است ، دلداده است .!!!

 

من تنها مسافری از دیار رسوایی و عابری از کوچه پس کوچه های مه آلود ابهامم .

 

گاهی لفظ غریب آشنا ، از آشنا زیباتر است چرا که او گفت : 

 

"که با ما هر چه کرد آن آشنا کرد "

 

ما هر دو غریبیم به صحرای وجود و آشناییم چرا که عطرِ احتمالِ بودن ِ مرشدی مشترک ما را تا بدین جا

 

بهم نزدیک کرده است

 

قرارما هر کجای دنیا که باران شدیدتر بود ، هر جا که هیچکس نشانی اش را نمی دانست . شاید هم

 

یادش نمی ماند .هر کجا نسیم به پایان می رسید و طوفان منتظر ِ اجازه ی تولد بود ، قرار ما تمام جزیره

 

های ناشناخته ، نرسیده به هیچ ، زیر آلاچیق های آرزو ، جنب نخستین جای پایی که روی برف می ماند

 

، نزدیک ِ خدا ، آسمان هفتم در همسایگی ملکوت ،

 

اوج الهام و فراموشی حس و رسیدن به آنچه مولانا می جست ،

 

 هر کجا که مطمئن می شوی دیگر بی دغدغه تو برای منی و من برای تو ....

 

البته اگر از حالا من را مریدت بدانی و گرنه که....پاسخ نمی دهی،

 

 اگر به این نامه پاسخ می دادی سدهای بسیاری می  شکست ، عیبی ندارد بگذار دوباره جای سدها ،

 

دل من بشکند ........... !

 

حالا از این دور نزدیک ، یک ضریح غرق کبوتر ، یک طاقچه پر ِ شعر حضرت حافظ ، یک ایوان سرشار از

 

شمعدانی های صورتی و تا تهِ دنیای عاشقی را تقدیمت می کنم ........ 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 7:17 توسط فاطیما ! |


سلام !
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 7:7 توسط فاطیما ! |