می گویند برایت بنویسم ....
چطور می توانم لذت گفتن و شنیدن را با حضور قلمی و کاغذی کم رنگ کنم ..!
یادش بخیر آن روزها و آن شبها و آن لحظات ...نیمه شبهایی که قلم واسطه میشد بین دل من و چشم تو .. خوب یادم هست که با رقص قلم بر روی کاغذ و حک شدن گفته ها و ناگفته ها بر روی سپیدی کاغذ، دلم به لرزه می افتاد و چشمت نظاره گرم می شد..... و آنگاه اشک مانند بارانی پاک ، خنکای گرمی وجودم می شد ! و چه بی تاب میشد قلم .آنچنان بی تاب که توان نوشتنش دیگر نبود ....
و اکنون ..
اکنون بعد از سالها خوب فراگرفته ام که بدون حضور آن قلم و بینیاز از سیاه کردن سپیدی کاغذ ، با تو سخن گویم ...
با زبان ، با دل، با روح و با تمام وجود با تو سخن گویم ..
از خنده هایم ، از گریه هایم ، از دلتنگی هایم و از هر آنچه در سینه محبوس کرده ام برایت می گویم ..گاهی نه با زبان بلکه با چشم می گویم ..و تو چه عاشقانه گوش می کنی و چه عاشقانه می نگری و چه لطیف پروازم می دهی ...!
و امشب باز همان قلم دلتنگ شده ، دلتنگ دیدن لحظه های ناب من و تو ..خواست که او هم باشد ، خواست که باز مست شود از آنچه که می بیند ....
پس ، قلم در دست گرفتم و باز نوشتم ....و ببین که چه مستانه بر کاغذ می لغزد ....
ولی توانش نسیت ...تاب تحمل دیدن اشتیاق بندگی من و لطافت حضور تو را ندارد پس باز ، می ایستد . و باز من می مانم و تو با یک دنیا اشتیاق ، شور و عشق !


