تبليغاتX
! هفت وادی
و امشب دلتنگ آن صبحدمم !

صبحدمی که پا برهنه قدم بر ساحل آن دریا گذاشتم ، و چه حس خوبی بود لمس سردی و خنکای صدفهایی که عاشقانه ، سالها همرهِ زیبای دریای گاه آرام و گاه خروشان بودند ! و چقدر مهربان وزن ِ بودنم را بر دوش خود تحمل می کردند ، و چه با پاهایم مهربان بودند !!

.... و دور دست ها آنجا که آسمان در آغوش دریا آرمیده بود ، چقدر عمیق و نرم و زیبا نگاهم را پرواز داد !!!

... و خورشیدی که یکی از هزارمین و هزارمین طلوع های زیبایش را باز و باز و باز بر رخ می کشید و چه حق دارد خورشید !! این چه تکراریست که کهنه نمی شود ! و هر روز بوی تازگی و اوج زیبایی اش چشمم را مستانه به خود خیره می کند !!! و چقدر نام "طلوع" بر این تازگی برازنده است !

...و اینجا میعادگاهی بود !!

...و اینجا تلاقی شگفتی ها بود !!

.. اینجا زمین با همه ی مهربانیش ، صدف با تمام تواضعش ، دریا با همه ی شور و هیجانش و آسمان با همه ی بزرگی و لطافتش و خورشید با تمام جمال و دلربایی اش ، و ابر با همه ی جسارتش !! ....

همه و همه در کنار هم یکی شده اند  ....... " یکی " فراتر از" خیلی " !!!!!!!!

و خدا اینجا بود ! نزدیک ِ نزدیک !!!!

 

صبحي دل انگيز در ساحل زيباي بندر انزلي -شهريور 86

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 7:16 توسط فاطیما ! |