باز هم عاشقانه ايي براي زيبا معبودم !!!
ولي نه ، شايد اينبار عاشقانه نيست ، اينبار حرف ِ دل است كه سر ريز شده ...
به دل قول دادم آنچه به من گفت برايت بگويم ... ولي انگشتانم ياري نميكند ،
براي نوشتن همه ي آنچه دل مي گويد ...
آخر فضاي من و تو زيباست .. سبز است ... رنگي ست ... چطور دل انتظار دارد
با نوشتن واژه هايي به رنگ دلتنگي ، سبزي فضايمان را خاكستري كنم !!!!
به دل مي گويم،باشد ! مي نويسم ..بگو حرفت چيست .؟بگو چرا اينهمه سر ريزي ؟؟!!
و مي گويد :
خسته ام ... خسته از كار چشم ، كار گوش ، كار ذهن ...
خسته ام از اينكه هر چه چشم مي بيند ،
هر آنچه گوش مي شنود و هر آنچه ذهن درك مي كند ، همه و همه را به دل مي سپارند !!!!
گويا "دل" شده جايگاهي مسكوت براي تمام ديده ها و شنيده ها ...
و من سالهاست كه چه خوب امانتداري كرده ام ... و چه فداكارم بر فاطيما !!!
و هر بار كه ديدگانش نامردمي ديد ، بر خود لرزيدم و اشك ِ ديدگانش را كه
چه گاه رسواگر مي شدند ،
در خود ريختم تا فاطيما باز هم و باز هم بر مردم بخندد و سبز بماند ....
و اين روزها خسته ام از انبوه آنچه بر من فرو آمده !!!!
دل گفت و گفت و گفت ....
و من برايت نوشتم ... با اينكه خاكستري ست .. ولي نوشتم .. نوشتم تا شايد
جوابي دهي ...تا شايد جوابي دهي و "دل" آرام گيرد ......
چند روز سكوت ... بدون جوابي ... و امروز انگشتانم به ناگهان بر صفحه كليد لغزيدند
و نوشتند ... و شايد آنچه تو جواب دادي را مي نويسند :
خطاب به "دل" ... دلي كه از سرريز شده .. :
"دل" ، يعني همين كه گفتي ... يعني جايگاهي مسكوت و پنهان براي هر آنچه
ديده ديد و گوش شنيد ... پس چه جاي شِكوه است ...
ديگر اينكه :
كاش از سبزيها ، مهربانيها و زيبايي ها يي كه بارها و بارها بر تو فرو آمده نيز مي گفتي ...
كاش از لحظاتي كه از هيجان ِ عاشقانه هاي فاطيما با زيبا معبودش ، به تپش مي افتادي ،
نيز ميگفتي ...
كاش از معدود انسانهاي بزرگي كه گاه و بيگاه دل شاد مي كردند نيز ميگفتي ...
....
باز هم سكوت !!!
و اين روزها :
هيچگاه به اين وضوح درنيافته بودم كه : تُعِزُ مَن تَشاء .. و تُذِلُ مَن تَشاء ..
بر "دل" باليدم ! و بر زيبا معبودم سجده !!!


