....
گفت : چند سال داری؟چند بهار را دیدی؟ اصلا آیا دیده ایی؟؟
اگر دیده ایی پس چرا هنوز بهاری شدن رو نیاموخته ایی؟؟؟؟
پرسید : بهاری شدن دیگر چیست؟!!
گفت : بیداری از خو اب . همانند بیداری طبیَعت از خواب
زمستان ... خوابی که در انسانها هست بدون آنکه خود
بدانند .... و این بیداری همان رویش است ..همان نو شدن ...
همان رَستن ...... همان ترک کهنگی ها ...
و اینها همه یعنی "زندگی " و نه فقط زنده بودن !!!!
پرسید : سخت است ..بیدار شدن از خوابی که گاهی خود از
آن بی خبریم !!!! چگونه بیدار شوم ؟؟ رویشی نو چگونه آغاز کنم ؟؟
گفت : از درخت بیاموز !!
درختی که چه جوانمردانه درخت است ... آنگاه که پرشکوفه
است و زیبا،به خویش غره نمی شود و در اوج ِ زیبایی
و جمالش ، سخاوتمندانه از وجودش میوه ایی به دیگرانی که
حتی گاه با او نامهربانند ، هدیه می کند .
و گاه ِ خزان که رسید چه مظلومانه خود را به دست ِ باد
می سپارد و برگ برگش راپروازکنان در بستر ِزمین مینشاند
چون می داند که زمان ،زمان ِ رها شدن از قید و بند ِ
آن همه تعلق است ... و چه باشکوه همه را رها می کند ..
و آنگاه درخت می ماند و زمستانی سرد !
نگاهش کن !
ببین چه مقتدرانه در آن سرمای سرد می ایستد
و نمی هراسد !
نمی هراسد ! چرا که چیزی برای از دست دادن ندارد !!
شکوفه اش را ، میوه اش را و برگهای عاشقش را ،
همه و همه را به آنها سپرد که باید می سپرد !
و اکنون فقط می ایستد و صبوری !!
و بلاخره ، فصل ِ زنده گی می آید !!!! و درخت پاداش ِ
ایستادگی و صبوریش را میگیرد !!
و باز هم عِطر ِ شکوفه های ناب و باز هم سبزی
و نغمه ی دلنشین ِ بلبلان و باز هم بهار ..
پرسید : می توانم فریاد بزنم؟؟ و بلافاصله به شوق ِآنچه شنیده بود
فریاد زد :
می خواهم بهاری شوم .... همچو آن درخت !!!!


